از تو ای شعر! واقعا ممنون!!

 
مرگ ما را نجات خواهد داد
نویسنده : امید اقدمی - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

یکم:

به نظر من سیگار مظلوم ترین کالای تولید شده در شیوه ی تولید سرمایه داری است. به هر حال تمام کالاهای تولیدی و مصرفی در این شیوه ی تولید به صورت مستقیم یا غیر مستقیم مضر اند. برای ضرر مستقیم میتوان به فست فود ها، سوخت های فسیلی، کفش های پاشنه بلند و بی پاشنه(عروسکی)، تولیدات فرهنگی ای که حائز آسیب روانی اند و کلی چیز ِ صرفا مصرفی دیگر اشاره کرد.
ضرر غیر مستقیم هم هر کالایی که به فکرتان برسد! مثلا اگر بخواهند با تمام کالاهای تولید شده در اقتصاد سرمایه داری برخوردی کنند که با سیگار میکنند باید روی همه ی آن ها برچسب بزنند:
«هشدار! پروسه ی تولید و مصرف این کالا موجب از خود بیگانگی یک طبقه میشود!»

دوم:

زیاده عرضی نیست. فقط اینکه ادبیات برای من یعنی دیوانه وار تجربه کردن... صرف نظر از تعارفات سخیف و مسخره، من هنوز خودم را شاعر نمیدانم. فعلا فقط در حال تجربه ام. شعر زیر هم صرفا سعی ای برای تجربه ای متفاوت در فرم است. و اینکه این وبلاگ بیست و سوم هر ماه شمسی به روز خواهد شد.

 

در ابتدای مخوف و پر از غم این شعر به خودکشی به سیاقی جدید میفکرم!

به این که من -مثلا- شیشه ی اتاقم را پس از شکستن آن بر رگ خودم...

یا نه!

به جوهر ِ نمکی که به گوشه ی توالت پناه برده و خود را به گونه ای مخفی نکرده تا بتوانم تمام ظرفش را...

[کمی تمرکز کن! بلکه راه تازه تری...]

دریل و جمجمه هم فکر نیمه مسخره ایست

درست مثل قطار و دراز بر ریلش...

جناب مضحک ترسو! نترس! چیزی نیست!

جنون مزیت یک شاعر است، میفهمی؟!

که شعر خودکشی بی امان شاعر هاست

و مرگ، نیت یک شاعر است، میفهمی؟!

 

پل هوایی اوج و فرود یک شعر است

و تیغ نصفه که طرحی بُرنده و کوتاه

اتاق گاز گرفته چقدر غمگین است

درست مثل فضای همین سطور سیاه

 

و اینکه بسته ی خالی قرص یک غزل است

که بیت هاش گرفته است بوی مرگ مرا

و دست های سپید و کشیده ی یک شعر

فشرده است به غیرت گلوی مرگ مرا

 

طناب دار فقط یک روایت خطیست

که انتهاش رسیده به فرم دایره ای

درست مثل همین شعر... مثل این لحظه

که زل زده ست مولف به سمت پنجره ای↓

 

که شیشه هاش برای شکستن و مرگ اند

برای کشتن شعری رسیده به پایان...

 

با عشق

یا عشق

 


 
 
بوف کور
نویسنده : امید اقدمی - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳
 

«در زندگی زخم هایی هست...» که خسته ام عزیز. من خبر هولناک ِ برشت را شنیده ام.

هیچ کس بزرگ نیست. هیچ چیز عمیق نیست...

چاهار ماه یعنی خیلی وقت. زمان راست میگوید. این وبلاگ خیلی وقت بود به روز نشده بود. در این چاهار ماه خیلی چیزها عوض شده است. من چیدمان آدم های اطرافم را عوض کرده ام. من از آدم ها میترسم. ترسو نیستم. ترسناک اند.

خیلی چیزها فهمیده ام. مغزم از جملات قصار پر است. اینکه نجات دهنده عشق است. اینکه اعتصموا به «تو»یی که «شما» شدنی نیست...

شعری بعد از چاهار ماه. حرف ها بماند برای بعد:

مثل یه بمب ِ زیر خاک موندم!

انفجارم هنوز محتمله

مغزم از انتقام می جوشه

یخ زده دست و پام و منفعله

 

مرد تنهای ِ توی جنگم که

مسخره ش میکنن، نمیکشنش!

توی جیبش یه دستمال سفید

توی مغزش سفیدی کفنش

 

من یه پوتین خالی از سرباز

من یه پای بدون پوتینم

من یه سرباز تکه تکه شده

وسط انفجار ِ یه مینم

 

یه پلاک بدون نام و نشون

یا یه نامه بدون گیرنده

من یه عکس گِلی مخدوشم

توی جیب کت یه رزمنده

 

قلبم از ترس داره میترکه

 ظاهرم بی خیال و آرومه

مثل فرماندهی که باختنش

روی نقشه دقیق معلومه

 

حال روزم شکسته و خسته س

مثل حال یه دشمن فرضی

که وظیفه ش شکست و خستگیه!

توو مانور زمینی مرزی

 

من فرار ِ یه مرد از جنگم

که توو این شعر قایمم کردن

من یه فرمان حمله ام اما

چند سالی میشه گمم کردن...

 

این وبلاگ بیست و سوم هر ماه شمسی به روز خواهد شد.

با عشق

یا عشق


 
 
از تو ای شعر! واقعا ممنون!!
نویسنده : امید اقدمی - ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢
 

«و یقولون ائنّا لتارکوا آلهتنا لشاعر مجنون»

میگفتند: آیا ما به خاطر شاعر دیوانه ای، دست از خدایان خود برداریم؟!

صافات- 36

همه جای تاریخ انسان، پر است از دیوانه خواندن شاعر ها. از مدینه ی فاضله ی افلاطون که شهر خالی از شاعر است، تا تصاویری که فوکو در «تاریخ جنون» از همه جای تاریخ میدهد.

حتی در اسطوره های فرهنگ هایی که شعر «زبان سخن گفتن با خدایان» و «شکل متعالی زبان» است، وقتی به متن ِ این دیالوگ با خالق میپردازیم، به متنی مالیخولیایی و دیوانه وار میرسیم و راستش من هم با این نگاه تاریخی موافقم! که قطعا ادبیات عشق ِ دیوانه وار است و چیزی غیر از این نمیتواند باشد... آدم باید دیوانه باشد که:

«روزهای زیادی در زندگی داشته ام

که عرق بریزم

و سخت کار کنم

برای خریدن کتابی که دوست اش دارم!

و روزهای دیگری بوده اند

که کتاب هایم را بفروشم

برای اینکه کمی استراحت کنم!» از سابیر هاکا بیشتر از شعر برایش خاطره باشد! آدم باید دیوانه باشد که برود تک و تنها در کلاسی که اسمش جلسه ی نقد شعرِ دانشگاه است بنشیند و به دیوار زل بزند و امیدوار باشد روزی این جلسه ها پر خواهند شد... باید دیوانه باشی که بغض کنی و در عین حال بخندی... باید...

 

شعر:

از همین نقطه وارد شعر من شو

چند قدم جلوتر

یا روی مین خواهی رفت

یا نیزه ای از آن سوی تاریخ پیشانی ات را هدف خواهد گرفت.

 

دستم را -همچون چماق پدران غار نشینمان-

سفت بگیر

و صورتت را با دسمالی سفید بپوشان

فضای این شعر

آلوده به مِهی

از جنس گاز اشک آور است

بخند

باید برای دفاع از دستآورد های بوسه هایمان بجنگیم.

 

تاریخ

بازمانده های کبودی گردن من است

از آخرین دیدار تو

جغرافیا

وحشت غم انگیزی که از چشمان تو آغاز میشود

جنگ

«تــــــــــــو»یی که در جغرافیای تاریخ کشیده شده است.

 

.

.

.

 

مرثیه ای در کار نیست

میخواهم برایت از استراتژی جدیدمان حرف بزنم

اینکه باید در یک مراسم با شکوه دو نفره

سیاه بپوشیم و شمع روشن کنیم

باید به حال دنیا گریه کنیم

و خروار خروار حلوا درست کنیم

آنقدر که جهان

در بوی آردها گم شود...

 

پ.نوشت یک: سایت «یئنی تبریز» به عنوان یک سایت نسبتا نوپای ادبی کارش را شروع کرده. برای انتشار شعر در دو زبان ترکی و فارسی، در این سایت میتواند آثار خود را به ایمیل yenitabriz@yahoo.com و یا ایمیل شخص من agdami_1370@yahoo.com   ارسال کنید.

شعری از من در یئنی تبریز

شعر امید صباغ نو ی عزیز در یئنی تبریز

شعری منتشر نشده از مظاهر شهامت بزرگوار

شعری از برادرم اوختای وطن خواه

 

پ.نوشت دو: آرش توفیقی عزیز با ترانه های موفق و متفاوتش شناخته میشود. بخوانید کاری جدید از آرش و نقد من را روی کار: 

 چرا او دیگر یک ترانه سرای لیریک نیست؟

با عشق

یا عشق...



 
 
زار میزنم
نویسنده : امید اقدمی - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢
 

با احترام به سعدی عزیز. به شاعری ِ غمگین برادرم اوختای وطن خواه:

 

انگیزه ای برای نرفتن نمانده است

جز چشم هات، این سر دنیای لعنتی

خواهم نرفت از عطش چشم های تو

خواهم نماند در شب اینجای لعنتی

 

لیلی پر است از عطش سکـ-س های هارد

مجنون میان دلهره ی بچه بازی است

شیرین در انتظار کسی که زنش شود

فرهاد از عاشقان رپ اعتراضی است!

 

پاشیده است خون کسی روی شعرهام

جوشیده است در سر من انتقام ها

لعنت به قرص های مردد به فعل مرگ

لعنت به ارتفاع کم پشت بام ها!

 

«عمریست که به یاد تو شب روز میکنم»

تا از تصورم بپرد فکر انتقام

«دوران دهر و تجربتم سر سپید کرد»

یک جفت کاسه ی پر خون جای چشم هام

 

سعدی پر است در سر من با وجود تو

چون تو هنوز عاشق سعدی شنیدنی

شاعر شنیدنیست... و این شعر مال توست!

تو گوش شعر خواندن دیوانه ی منی

 

سکـ-سی تر از تمامی زن های جنده ای

کودک تر از تمامی معصوم های شهر

دنیا تصدقت نشود چشم میخوری

لامصّب اند چون همه ی شوم های شهر

 

حوّا ترین مبلّغ سیب است بوی تو

لیلایی است شدت دیووانه کردنت

شیرین وفایی و پر ِ کوه است راه من

اصلی تر است از همه بی خانه کردنت

 

عاصی تری و از همه ی انقلاب ها

خونین تر است رنگ لبت، اتفاق من

شاید شبی تو در سر من کودتا کنی

با رقص تند و خشم شبت، اتفاق من

 

ای ایّها الّذین تر از شعر های من!

سبحانکَ! که جای تو در شعرهام نیست

داری میان دفتر من شعر میشوی

نه حس و نه هوای تو در شعرهام نیست

 

من مانده ام میان تو و بغض های سخت

مغزم هنوز در بنماندن مردد است

آغوش توست مرکز دنیا و حول آن

دنیا جهنمی که پر از درد من شده ست

 

گم میشوم درون خودم بین شعرها

و مساله کنار تو بودن- نبودن است

دنیای بی تو یک غم بی انتهاست و...

هر شهر بی تو یک هیجان پر از زن است...

 

 

پی نوشت:

1- «عمریست تا به یاد تو شب روز میکنم

تو خفته ای که گوش به آه سحر کنی»

سعدی

2- «دوران دهر و تجربتم سر سپید کرد

وز سر به در نمیرودم همچنان فضول»

سعدی

 

نکته: این وبلاگ بیست و سوم هر ماه شمسی، ولو به اندازه ی یک سطر به روز خواهد شد...

با عشق

یا عشق

 

 


 
 
هجوم درد پیچیده‌ست هستی تا عدم بیدل
نویسنده : امید اقدمی - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢
 

شهریور است و شهر ما عمری ست پاییز است

چیزی نمیگویم که میدانی دلم چیز است...

سید مهدی موسوی

 

عازم کردستانم. تا چند دقیقه حرکت میکنم. اما هیچ چیز نمیتواند دلیل شود برای فراموشی قولی که به خودم داده ام. این وبلاگ بیست و سوم هر ماه شمسی به روز خواهد شد...

برای پست قبلم کامنت های جالبی داشتم. ناخودگاه دیکتاتور و در عین حال دیکتاتور پذیر ما برای من همیشه جذاب بوده است. اما حتی نمیتوانستم تصور کنم تعصب(این شکل سنتی ِ دیکتاتوری) تا جایی پیش میرود که دوستان بتوانند به ازای علاقه به یک شاعر سنتی دیگر، بیدل را فحش کش کنند! که نوشته بودند «بیدل نمیتواند فلان ِ حافظ را هم بخورد!»

البته من در پست قبل بحثی در باب توانایی های بیدل برای سـ-کس دهانی مطرح نکرده بودم! و همچنین نمیدانم این قضیه چه ربطی به علایق من، به مثابه ی یک مخاطب هنر دارد؟! من حق خودم میدانم همانقدر که شاعران سبک هندی را عاشقانه میخوانم، با حافظ حال نکنم و در اولویت چندمم قرار بدهم! من میتوانم به مثابه ی مخاطب سینما بازی های اغراق شده ی شهاب حسینی را که معمولا هیچ ارتباطی به ریتم و فضا سازی فیلم ندارد نپسندم! من میتوانم از قلم ضد زن تنسی ویلیامز با وجود پرداخت خوب روایت هایش، متنفر باشم... و تصور میکنم تمام این ها اگر هم ربطی به کسی داشته باشد، مستحق فحاشی نیست...

 

و شعر عزیز. دو بیت اول این غزل در یک شب ِ به گمانم تابستانی با همراهی علیرضا الیاسی عزیز شکل گرفت. بقیه اش تازه است:

چاقو برای سر بریدن تیز خواهد شد

در من تمام فصل ها پاییز خواهد شد

فرقی ندارد در کدامین شهر باشم، من

تهران برایم بعد از این تبریز خواهد!

دنیای بی تو، دفتر و خودکار و قاب عکس

... وَ سعدی و گلدان روی میز خواهد شد

از دوستی میترسم و از دست ها سیرم

وقتی مترسک قاتل جالیز خواهد شد

بعد از تو دنیا اشتباهی محض خواهد بود

جای زمین و آسمان تعویض خواهد شد

من را به دوشت می کشی با رفتنت بانو...

چشمم به در، روحم به تو آویز خواهد شد

بعد از تو میمانم من و شعر و تویی که نیست

دلتنگی ام با شعر ها تجهیز خواهد شد...

 

پیشنهاد: «بی میلی» با صدای امیر عظیمی منتشر شد. صرف نظر از نقد هایی که به موسیقی و تنظیم آن وارد است، ترانه اش دیووانه وار خوب است و روی ملودی ِ کار لذت بخش تر هم شده. پیشنهاد میشود:

بی میلی از امیر عظیمی، با ترانه ی سید مهدی موسوی

 

پیشنهاد: شبنم کاظمی عزیز داستان نویسی است که کارهایش هم برای خواندن خوب است و هم برای یاد گرفتن. پست آخرش پیشنهاد میشود:

ما هستیم!

 

پیشنهاد: دیروز خبرگزاری ایسنا مصاحبه ای با علی عبدالرضایی (!) منتشر کرد که به نظر من اتفاق خوبی است. گویا یخ ها کم کم دارند آب میشوند. بخوانید که مصاحبه ی بدی نیست:

مصاحبه ی عبدالرضایی با ایسنا



 
 
حال من خوب نیست
نویسنده : امید اقدمی - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢
 

این یک ماه به سیاه سفید ترین وضع ممکن «اورسن ولز» بودم. دارم لیستی از فیلم های دهه ی چهل و پنجاه را میبینم که از قضا اورسن ولزش پر رنگ است. از همشهری کین تا بانویی از شانگهای! خیلی راحت قاطی دنیای فیلم ها میشوم.

این یک ماه به بشری ترین شکل ممکن سارتر بودم. دارم «تهوع» اش را از دو ترجمه ی «احمد بهروز» و «بهمن خسروی» میخوانم و ایضا بخشی از نوشته هایش را که برای فهم و نقد تهوع نیازشان دارم. دنیایش شبیه وقت هایی است که دلم گرفته و در عین حال عصبیم. دلتنگم و در عین حال سگم. سارتر را دوست دارم. نه از نظر فکری! برایم مثل یک هم کافه ای است که میشود کنارش نشست و حرف زد و چایی خورد و مخالف تک تک حرف هایش بود...

این یک ماه به دیووانه ترین شکل ممکن «دایان» بودم. عادت بدیست. میدانم. اما وقتی سوزنم روی یک خواننده گیر میکند بارها و بارها گوشش میکنم. معتادش میشوم. این ماه نوبت دایان بود که هی او بخواند و داد بکشد و من بغض کنم و هیســ ســ تریک بخندم...

این یک ماه به غزل زده ترین شکل ممکن بیدل بودم. هر شب قبل خواب، حداقل یک غزل از بیدل را بالا میروم و انگار واقعا مست میشوم. من نمیدانم این آدم چطور فکر میکرده. اما مطمئنم حرف هایش خیلی تازه تر و ترد تر از حرف های نئوکلاسیک سرا های هم دوره ی من است! این مرد دیووانه است که «قدح به یاد تو کج کرده ام، بیا که نریزد!»

این یک ماه به احمقانه ترین شکل ممکن امید اقدمی بودم. پر از خستگی. پر از دلتنگی. پر از جنون...

این ماه دعوتید به بیدل عزیز. به بیدل خوب ِ من:


دیده پرخون شد به دل دیگر نمی‌دانم چه شد

 آب این سرچشمه را از سر نمی‌دانم چه شد

گردش چشمی به یک پیمانه هوشم برد و رفت 

تا به دور افتاد آن ساغر نمی‌دانم چه شد

گفتمش: تا دیدمت عقل و دل و دین باختم

گفت: دیگر؟ گفتمش: دیگر نمی‌دانم چه شد!

در محبت، محضر عاشق، دل پرداغ اوست

من از آن داغم که آن محضر نمی‌دانم چه شد

اضطراب روز محشر را شبی دیدم به خواب

چون به یاد آمد غمت محشر نمی‌دانم چه شد

تیغ اسکندر، سراسر، ملک دنیا را گرفت

ملک، آن ملک است، اسکندر نمی‌دانم چه شد

خیمه درویش را در سایه طوبی زدند

چتر شاهنشاهی سنجر نمی‌دانم چه شد

پیش از این مجذوب! آهت داشت تاثیری دگر

تیغ آن تیغ است آن جوهر نمی‌دانم چه شد

 

پی نوشت یک: این شعر از مدت ها پیش روی سایت عقربه بوده! دوستش دارم. دعوتید به خواندنش:

 

قرص خسته و خسته تر مردی...

 پی نوشت دو: وبلاگ جدید ساموئل کابلی بعد از چند بار فیلـ-تر به راه است. پست های خوبی هم میگذارد. مثلا همین داستان آخرش. من که واقعا خوشم آمد. دوست دارم شما را هم در لذتش شریک کنم:

چای های در تبعید

پی نوشت سه: این هم بخشی از یک شعر نسبتا قدیمی است. پر از بغض. اینجاست:

تمام زندگیم درد میکند...

این وبلاگ، بیست و سوم هر ماه شمسی و تحت هر شرایطی به روز میشود.

 

با عشق

یا عشق


 

 

 


 
 
گمشده
نویسنده : امید اقدمی - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢
 

حداقل از زمانی که یادم می آید، یعنی مثلا حدود 6- 7 سالگی ام، مطمئنم که اولا دوستان زیادی داشته ام، دوما هیچوقت دوست خیلی نزدیک نداشته ام. کمیت زیـــاد و کیفیت لنگ.

روابط دوستانه ی من همیشه شبیه یک تعقیب و گریز بی سر و ته ِ بی معنی بوده اند که از قضا سر فراری ماجرا من بوده ام! کسانی بوده اند که به دلایلی نتوانسته ام زیاد به آن ها نزدیک شوم. و کسان بیشتری که نخواسته ام. و این ها جدای از دوستانی هستند که به بیشرمانه ترین شکل ممکن طوری از پشت خنجر زدند که... که عملا اعتماد و باورم را به باد دادند...

وقت هایی هم بوده که احساس کنم وجودم برای طرف خطرناک است. دارم زندگی اش را به هم میریزم و همان موقع فاصله ام را قانونی کرده ام. قانونی ِ قانونی...

ولی این روزها زیادی دلتنگم. دلتنگ تمام کسانی که دیده امشان. دلتنگ تمام کسانی که ندیده امشان! دلتنگ یک سری اسم که وقتی چشم هایم را می بندم و زوووور میزنم یادم می افتند...

دلتنگ «سروش امینیان». (راستی از دوستان گرگانی کسی میشناسدش؟!) دو سالی که در گرگان زندگی میکردم دوستم بود! بعدش خیلی اتفاقی گمش کردم. پسر لاغری که همیشه انریکو گوش میداد و یک خواننده ی اسپانیول دیگر که حالا یادم نیست چه کسی بود. پسر لاغری که بعضی روزها میرفت گوشه ی حیاط مدرسه و تنها میزد زیر گریه...

دلتنگ امیر والایی. همکلاسی چهارم ابتدایی ام که فارسی حرف میزد و دماغ درازی داشت. شبیه حمید لولایی هم بود...

دلتنگ آقای قربانی. استاد ویولونم در گرگان که  گمش کردم. اهل تهران بود. از جنگ جهانی دوم حرف میزد و عاشق صدای مترونم بود. خنده ی مسخره ی با مزه ای هم داشت. صبح زووود که میرسیدم سر کلاس مسواکش دستش بود و دهن کف کرده و لب بالشی اش میگفت «سلام»!

دلتنگ ِ... لعنتی! من چقدر اسم در سرم دارم...

 

شعر:

فلسطین دغدغه ی من است. مردمی که در یک انتخابات دموکراتیک، با حضور ناظران بین المللی شرکت کردند و به حزب مورد علاقه شان رای دادند(...) و رای شان توسط مدعیان دموکراسی خورده شد دغدغه ی من اند. مردمی که (به هر بهانه ای) کودکانش را میکشند و بعد دنیا وانمود میکند که اتفاقی نیافتاده دغدغه ی من اند. مردمی که به ازای یک جنگ نا برابر قحطی و بدبختی و فشار تحمل میکنند دغدغه ی من اند. دوستان من اند... همین!


من عاشق تلفیق بوی خاک و بارانم

وقتی که از خون کوچه ها را پاک می کرد

وقتی که مادر گریه... من گریه... جهان گریه...

وقتی کسی نصف نصف پدر را خاک می کرد

 

من عاشق بوی مسلسل های خونینم

اینجا تمام تیر ها عطر پدر دارد

-بابای سارا هم میان خاک ها خواب است

- بابای شارا لااقل یک دشت و شر دارد!

 

من عاشق شارا شدم، شارای همشایه!!

چون بچه های کوچه که «سین» را نمی فهمند

من عاشق چشمان زیتون شکل او بودم

و بمب های خوشه ای این را نمی فهمند

 

سارای من رفت و پدر رفت و جهان خون شد

من ماندم و یک سرزمین... من ماندم و مادر

یک مادر ِ غمگین تر از یک باغ بی زیتون!

یک سرزمین سنگ و رفیق و پرچم و سنگر...

 

من عاشق خون رفیقان خودم هستم

تکلیف هر مرزی به رنگ سرخ وابسته ست

همّیشه در یک سوی هر مرزی زمین خونیست

سرباز ِ در سمت مقابل دائما خسته ست!

 

من عاشق آزادی ام! اجبار غمگین است

سربازها ملزم به شلیک اند تا خون را...

یک خانه مجبور است جای راحتی باشد!

پس بولدوزر له میکند یک باغ زیتون را

 

من عاشق تاریکی ِ شب های پاییزم

چون روزها در آسمان غوغاست در غوغا!

در آسمان جنگنده و بمب و فقط موشک!

روی زمین چندین تن بی سر...

-چقد سارا...

 

من عاشق یک انتقام واقعی هستم

و خنده های بچه ها کین را نمیفهمند

من عاشق یک گریه ی طولانی تنهام

و بمب های ساعتی این را...

 

لینک این شعر در سایت شعرانه

پی نوشت: برادر گلم، داوود ابراهیم نژاد در پست آخرش با یک شعر دوست داشتنی من را شرمنده خودش کرده است. دوست دارم شما هم این کار داوود را بخوانید:

 

 

همه ی شهر هم قسم شده اند

که بگویند: باز تنهایی...  

 


 


 
 
همه چی دروغه!
نویسنده : امید اقدمی - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢
 

 

پیش نوشت 1: این پست بعد از گذشت دو روز از آپ، تازه بالا آمد!(ساعت 8 و نیم بیست و پنج خرداد) بخشی از پست به احترام دوستان، به دلیل نتایج انتخابات حذف شد...

پیش نوشت2: احتمالا به خاطر انتخابات فردا، پرشین بلاگ امروز به شکل متناوب بسته بود. بخشی از وبلاگ های پر طرفدار پرشین بلاگ هنوز هم باز نمیشوند. آقای معاون وزیر ارتباطات هم از برگزاری سه مانور اینترنتی(!) برای فردا خبر داده است. در نتیجه این بار استثنائا،-و اگر تا کامل شدن آپ، پرشین بلاگ منفجر نشود- نصف شب ِ بیست و سوم آپ میکنم.

«تغییر در ذات ماده است.» اگر این گزاره را هم قبول نکنیم حداقل همه موافقیم که تغییر در ذات انسان است. همه ی ما تحولات فکری را در طول زندگیمان تجربه کرده ایم. چه به صورت آرام و چه به صورت طوفانی و تند، به ازای خواندن یک کتاب، دیدن یک فیلم یا چه میدانم... یک رابطه ی عاطفی!

برخی از ما مذهبی های تندی بوده ایم که دیگر نیستیم و برخی به ازای یک تجربه ی دینی مومنانی هستیم که نبودیم! دیروز از خدا قهر کرده های ِ امروز مارکسیست، زیاد داریم. دیروز از مارکس قهر کرده های امروز مومن هم!

این بد نیست. اتفاقا خیلی هم خوب است. اگر انسان بتواند در یک موقعیت استدلالی تغییر کند و از موقعیت فعلی اش در مقابل موقعیت قبلی دفاع کند (حتی به قیمت نقد اساسی گذشته اش)اتفاقی خیلی انسانی رخ داده است. این انسان هویت خودش را یافته است و میتواند خودش را انسان بنامد...

بد ِ قضیه جایی ست که طرف هم خدا را بخواهد هم خرما را! این دردناک و غیر انسانی است. این که فرد گذشته و حالش را براساس منفعت شان تنظیم کند غم انگیز است.

نمونه ی بارز این داستان همین بحث های انتخاباتی است... (بقیه ی پست با بغض حذف شد...)

پ.ن یک: من از شنبه میتوانم در فیس پوک حاضر شوم. اما واقعا نمیدانم با این سرعت فاجعه بار چطور قرار است از فیلـ-تر ها عبور کنم! مگر این که تا آن موقع آقای روحانی رییس جمهور شود و فیلـ-تر ها را بردارد! عجالتا اگر دوستان راهی پیشنهاد دارند مطرح کنند.

پ.ن دو : «هیچ هیچ هیچ»ام هم پس از یک سکوت طولانی به شدت به روز است.

هیچ هیچ هیچ

  

پ.ن سه: نظر سنجی وبلاگ های پرشین بلاگ هم به راه است. حداقل برای مطرح تر شدن وبلاگ های ادبی در فضای عمومی در این نظر سنجی شرکت کنید:

انتخاب بهترین وبلاگ های پرشین بلاگ

 

و اما شعر، که اگر نبود من یکی از دلتنگی میمردم...:

لطفا از شعر من برو بیرون، ترک کن این فضای غمگین را

شعر ما را به باد خواهد داد... و سپس جشن های تدفین را...

تَتَ تق تق صدای پرتاب بند انگشت روی کیبورد است!

بنشین پشت سنگر ِ مانیتور! سفت کن بند های پوتین را

عشق یک انتظار بدخیم است، تا رسیدن به اوج تنهایی!

 میفشاری میان آغوشت، نفس تند خشم آگین را1

کوه دارد به دره میریزد! رود از قله میرود بالا!!

شعر یعنی همین، که گریه کنی، حرف های فقط نمادین را

سر سارا و سینه ی سیمین، ساق پای سمیه و سِودا!

عشق دارد برام میچیند، با تنوع هنوز هف سین را

روحم از یک هوای عاصی پر، شعر هایم شبیه کبریتند!

دارم از حسرت تو میسوزم، از خیالم بگیر بنزین را

هیچ چیزی شبیه قبلا نیست، روزهایم شبیه شب شده اند

شعر من را فقط به هم زده است، مثل قاشق که چای شیرین را

شعر ما را به باد خواهد داد، تو خودت را به بادها نسپر!

لطفا از شعر من برو بیرون، ترک کن این فضای غمگین را...

 

1:

نفس خشم آگین مرا
تند و بریده
در آغوش می فشاری
و من احساس میکنم که رها میشوم
و عشق
مرگ رهایی بخش مرا
از مامی تلخی ها
می آکند...
-شاملوی بزرگ-


 
 
← صفحه بعد