1
جای تک تک مسلمین به ویژه مسلمانان پیرو نقویت خالی... امروز واقعا روز عجیبی بود. از محفل شعری که ما را به خاطر گردن بندمان(به امام دهم قسم مدال هم نداشت!) راه ندادند‘ تازه پاچه مان را هم گرفتند! تا دیدن فیلم "انتهای خیابان هشتم" (هیچ توهینی هم به ائمه نداشت) با دوستانی دوست داست داشتنی و گریه ی دسته جمعی...
هفته ی پیش هم جای مسلمین خالی بود... رفتیم نمایشگاهی که از قضا کلی کتاب تویش داشت! مهدی موسوی هم داشت. کلی از دوستان ندیده را از نزدیک روئیت کردیم. عصر هم خانه ی ترانه کلی آدم را از نزدیک دیدم که فقط اسمشان را شنفته بودیم. ذوق مرگ هم نشدیم. از افشین یدالهی بگیرید تا وحیدی که پور زارع بود و من با شعرهایش عمیقا حال میکنم...
2
حکم ارتداد میدهند! به شیشه ی چپ عینکم!... و هنر یعنی همین. که با یک ترک زمین و آسمان را به هم گره بزند... که بعد یک سری بیانیه ی برائت بدهند. فیلم اعتراضی منتشر کنند...
و ما که همچنان بی امان شرریم!
3

عکس نوشت: پسر ِ گوشی به دست ِ وسط تصویر منم که دارم از خودم عکس میگیرم...!
4
سایت عقربه شعری از من منتشر کرده که خودم واقعا دوستش دارم...:
5
و شعر. تقدیم به تمام آب معدنی ها...:
شال سبز تو توی دستت بود
بوی بنزین گرفت فریادت
بوی بنزین گرفت...
قیچی شد!
موی باز تنیده در بادت
توی کوچه سکوت ما را کرد
بین فریاد هایمان مردیم
شال سبز تو بوی بنزین داشت
ما فقط آب معدنی خوردیم!
شال سبزت گرفته دستم را
دست دیگر گرفته ام سیگار
آب های معدنی تلخند
مثل بنزین... بدون تو انگار
خیس بنزین و گریه ی تو شدم
در سکوتی که عین فریاد است
شال سبزت پس از تو خونی ماند
موی بازت تنیده در باد است
موی خود را به باد میدادی
رفته ام من به خواب بنزینی
خسته از آب معدنی هایم
خسته ام من عزیز! میبینی؟!
6
پایان یک: من امشب با خیال راحت میخوابم.
پایان دو:...
پنجشنبه
21ام ادیبهشت نود ویک
تبریز
به عنوان یک نوچه ی سینه چاک مریدِ (بقیش چی بود؟!) نام وبلاگمان را که مدت مدیدی در حال تغییر بود متحول کردیم با نیم مصرعی از "پدر غزل پست مدرن".
باشد که زین پس دُز سه نقطه مال بودنمان (چون خایه مال حرف بدی است و اساسا اهل ادب لزوما مودبند ما هیچ وقت از این حرف ها نمیزنیم.) بر همگان مسجل شود. تا باد چنین بادا...
و البته حاضریم قسم بخوریم که هیچگاه برای حضور در کارگاه پدر که هر جلسه اش کلی تول (آخ آخ... قلت املایی!) میکشد پانصد هزار تومن نداده ایم که هیچ، شکلات هم خوردیم. جای باقی مسلمین خالی...
شیرینی تغییر نام وبلاگمان هم میشود این چند سطر آبی از وبلاگ سید مهدی موسوی که میخی شود در چشمان بد خواهان و کوردلان...:
«از وضعیت امروزم بدم میآید. دلم می خواهد داد بزنم. دلم می خواهد شعرهایم را بگیرم جلوی چشم آنهایی که از حسادت دارند میمیرند و بگویم: عوضی! میخواستی تو هم کتاب بخوانی! میخواستی به جای حال کردن (همه جوره) خودت را پای ادبیات و هنر جر بدهی. میخواستی در کنار مردم بایستی.»
در باب هویت:
مدت هاست اهل تربیزم(همان تبریز خودمان). مدت هاست ترکم. مدت هاست سعی میکنم رسالت اجتماعی ام را انجام دهم...
اما من هیچوقت دوستان هویت طلبم را درک نکردم. اینکه چطور میتوانند از هویت نژادی حرف بزنند؟ اینکه چطور اینقدر اسطوره هایشان را گنده میکنند؟
مگر در دوره ی به سه نقطه رفتن (به دلایل فوق الذکر از به کار بردن لفظ "به گا رفتن" معذوریم!) فراروایت ها زندگی نمیکنیم؟ اصلا یکی از فرق های اساسی دوره ی جدید همین است. در دوره ی مدرن رسانه ها متمرکزند و هویت ها و الگو های ثابت و عمومی میسازند. اما در عصر پست مدرن با تعدد وحشتناک رسانه ها، آن هم رسانه های دو طرفه، نه تنها هویت جمعی که حتی هویت فردی هم به مرز نابودی میرسد. حتی برای یک نفر نمیتوان یک فردیت مطلق تعریف کرد. شخصیت ها شکل "کولاژ" میگیرند.
حالا ما چطور میتوانیم از کل اهالی تبریز انتظار داشته باشیم که حتما به زبان مادری حرف بزنند و وقتی خلافش را دیدیم در فیس پوک درد نامه بنویسم در ابعاد ان در ان؟
بیشتر خواندن و بیشتر خواندن و دقیقتر دیدن تمام این مشکلات و شکم درد! های حاصله را حل خواهد کرد ان شا الله...
"حمید" از آن دوستانی است که تجربه ی دوتایی گریه کردن را هم داریم...وبلاگش به روز است با دو شعر. بخوانیدش:
بچه بودیم... و غیر عیدی و... عشق؟!
یکی از دلایل پر تعداد تغییر نام وبلاگ‘ این کلیپ از صدای شاهین و رقص شاهرخ است اگر تا مروز ندیده اید... خب ندیده اید:
و اما شعر:
میدانم شعر های آزادم زیادی نوپایند. اما به خدا دارم سعیم را میکنم. جدید ترین تجربه ی آزادم:
عشق
میتواند از خنده ی دختری در میز کناری شروع شود
وقتی با دوست دخترت
در کافی شاپ
قهوه میخوری
وقتی هیچ چیز واقعا سر جایش نیست...
مثل مرگ
که میگویند همین نزدیکی هاست
نزدیک تر از رگ گردنی
که از مو هم باریک تر است...
مثل تو
که مرگ را
در فنجان قهوه ات حل میکنی
و به من لبخند میزنی...
مرگ
یک فنجان چای داغ
یا بوسه ای ممتد از لبان زیباترین زن شهر
چه فرقی میکند؟
وقتی که نیستی...
خوبی مجازی نوشتن همین است. پنج بار نوشته ام و هر بار دستم را گذاشته ام روی بَکِ کیبورد. و حتی جایشان هم نمانده... چک نویسم را پاره کردم. وحالا اگر بخواهم هم نمیتوانم از رویش تایپ کنم!
به این قرص های صورتی نگاه میکنم... به بسته ی نیمه خالی فلوکسیتین نگاه میکنم. به نقاشی روی دیوار اتاقم نگاه میکنم. «به زوال زیبای گل ها در گلدان...». و به تو فکر میکنم... به اینکه اینروزها چقدر بدم. به اینکه چقدر شبیه دکتر نون ِ داستان «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» شده ام! و جرات نمیکنم فکر کنم اگر نبودی... هستی...«میدانم میدانم میدانم».
به اسم اعظم شر!:
سایت اشرار میوزیک آثار شاهین نجفی را به عنوان اثر هنری مورد بررسی قرار میدهد. بخوانید خوانشی از من بر شعر «بکنیم» دکتر فاطمه اختصاری را:
تحلیل و بررسی آهنگ بکنیم آلبوم هیچ هیچ هیچ
شعر:
کمی شعر کوتاه...
1
تمام شعر مرا این فرشته ها بردند
و با خدای بزرگی نشسته و خوردند!!
2
غلاف کن مترسک!
در این شهر
سال هاست
هیچ کلاغی به خانه اش نرسیده...
3
از نسبتمان که بپرسند
میگویم
"من شاعر چشمانش هستم..."
4
تمام زندگی ام را وارونه کرده ای
حالا تمام هق هق هایم
قه قهه شده اند
5
به تخمم که نیستی!
اصلا مرد که گریه نمیکند
سیگار میکشد
عکس:
گل ساندویچ بستنی فتوکپی
و سفته ی بانکی
که همه رقم موجود است!!

نظرات ()